Search
یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷
  • :
  • :

مسافرت یک درویش دروغین در خانات آسیای میانه

مسافرت یک درویش دروغین در خانات آسیای میانه
مقدمه مترجم : فتحعلی خواجه نوریان
کتاب « مسافرت یک درویش دروغین » مجموعه‎ی خاطرات و مطالعات « ارمینیوس وامبری » خاورشناس مجار است . وامبری در آغاز جوانی علاقه‎ی شدیدی به مطالعه‎ی زبان‎شناسی داشت و منظور او از این مطالعه یافتن ریشه‎ی زبان مادری خویش و شناختن خصوصیات آن بود . پس به تحقیق در ادبیات شرقی و غربی خاصه به فراگرفتن زبان و لهجه‎های شرقی همت گماشت و در ضمن این پژوهش برخورد به اینکه زبان مجار ممکن است با زبان‎های تاتاری خویشاوندی داشته باشد .
این فرضیه او را بر آن داشت تا در خاورزمین به مسافرت پردازد و از نزدیک زبان‎های مختلف مردم این سرزمین را مورد مطالعه قرار دهد. بدین منظور در اواسط قرن نوزدهم به قسطنطنیه رهسپار شد و پس از چندین سال اقامت در بلاد ترک زبان، و بازدید مدارس و کتابخانه‎های اسلامی بصوب خاورمیانه عزیمت کرد و با نام مستعار « رشید افندی » و لباس مبدل به سیاحت شهرهای مختلف بین راه پرداخت . نخست به ایران آمد و از آنجا به سوی خانات آسیای میانه رهسپار گردید. در این سفر علمی وامبری به مشکلات و خطر زیادی مواجه شد ولی هر بار با دلیری و شکیبایی بر دشواری پیروز گردید و جان به سلامت بدر برد .
در این سفر ، وامبری به تحقیق فرضیه ی خود در باب زبان شناسی اکتفا نکرد و اطلاعات اجتماعی و سیاسی و جغرافیایی و آمار گرانبهایی راجع به نقاط مختلف این قسمت از آسیا به دست آورد و عادات و رسوم و خلق و خوی نژادهای مختلف این بلاد را به دقت مورد مشاهده قرار داد .
کتابی که اینک ترجمه ی آن به نظر خوانندگان گرامی می رسد در واقع حاصل این سفر دور و دراز و خطرناک است و در آن وامبری مطالعات خود را به نحو دلنشینی به رشته ی تحریر درآورده است .
این کتاب شامل دو بخش است : در بخش اول نویسنده به شرح مسافرت خود از طهران به سمرقند و از سمرقند به طهران پرداخته و بدون آنکه از ارزش علمی و تاریخی آن بکاهد آن را به صورت داستان دل انگیزی درآورده است به طوری که انسان از خواندن آن احساس خستگی و ملال نمی کند . در این بخش مؤلف در باره ی وضع شهرها و دهات بین راه بحث می کند و اخلاق و عادات و زبان و لهجه های مختلف ساکنان آن را نشان می دهد و از آغاز تا پایان آن ، همه جا خواننده را با نکات تازه و مطالب جالبی روبه رو می سازد .
در بخش دوم کتاب ، مؤلف به جغرافیا و آمار و تشریح اوضاع اجتماعی و سیاسی شهرهای مختلف آسیای میانه می پردازد و فهرست جالبی از نام شهرها و راه های عبور و مرور بین آنها را به دست می دهد .
در اینجا باید این نکته را یادآور شد که تلفظ نام بعضی دهات که در این کتاب آمده درست نیست . من نیز با اطلاع مختصری که از اوضاع جغرافیایی خانات آسیای میانه داشتم نتوانستم تلفظ صحیح آنها را در اختیار خوانندگان عزیز بگذارم . لکن امیدوارم در آینده با راهنمایی اهل فن بتوانم این نقیصه را مرتفع سازم .
گذشته از این ، یکی دو جمله ی یونانی را که مؤلف به کار برده بود ترجمه نکردم زیرا : اولاً ترجمه ی آن دشوار بود ؛ ثانیاً حذف آن در معنای عبارات بعدی تأثیری نداشت . معهذا امیدوارم در چاپ های آینده بتوانم به مدد دانشمندان این مسامحه را جبران کنم .
در خاتمه وظیفه ی خود میدانم از دانشمند محترم جناب آقای فؤاد روحانی که با ترجمه ی برخی سرفصل ها و جملات دیگری که به زبان لاتین بود، مرا در تکمیل این اثر یاری کردند ، صمیمانه سپاسگزاری کنم .

دیباچه
من در سال ۱۸۳۲ در شهر کوچک مجار به نام « دوناسرداهلی » واقع در یکی از بزرگترین جزیره های رود « دانوب » متولد شده ام . از آغاز جوانی به واسطه ی علاقه ی خاصی که به مطالعه در علم زبان شناسی داشتم با انواع زبان های رایج اروپا و آسیا سرو کار پیدا کردم. نخست با پشتکار به کاوش در رشته های غنی و وسیع ادبیات شرقی و غربی پرداختم . پس از آن تأثیر متقابلی که زبان ها در یکدیگر دارند توجه مرا جلب کرد و شگفت نیست اگر به مصداق گفته ی معروف « نخست خود را بشناس » توجه ی من بویژه به ریشه و خصوصیات زبان مادری خودم جلب شده باشد .
باید دانست که زبان مجار متعلق به دسته ای از زبان های معروف به « آلتایی » است ولی این مسأله که آیا با زبان های تاتار یا فنلاندی نیز مربوط باشد هنوز روشن نگردیده است . پیدا کردن این راه حل که هم از نظر علمی و هم از جهت ملی مورد توجه و علاقه ی ما مجارهاست محرک اصلی مسافرت من به سوی خاور بود.
در ضمن مطالعه ی نظری و بنا بر این احتمالی لهجه های مجار – ترک – تاتار به فکرم رسید که باید نوعی خویشاوندی بین این لهجه ها وجود داشته باشد لذا تصمیم گرفتم از راه مطالعه ی علمی زبان های رایج امروزی درجه ی خویشاوندی آنها را تعیین کنم.
نخست به قسطنطنیه رهسپار شدم. اقامت چندین ساله در میان خانواده های ترک و بازدیدهای پی در پی از آموزشگاه ها و کتابخانه های اسلامی به زودی مرا به یک ترک حقیقی و حتی می توانم بگویم به یک افندی تبدیل کرد . موفقیت هایم در باره ی تحقیق زبان ها مرا بیش از پیش تشویق می کرد که به داخله ی نواحی دورافتاده ی خاوری پیش بروم . وقتی مصمم شدم دل به دریا زده سفری به آسیای میانه بکنم به نظرم مناسب تر آمد که همان حالت و هیأت افندی را نگاه دارم و با همان لباس و ظاهر بومی در خاور زمین به سیاحت پردازم . برای توضیح اینکه چرا از کشورهای گوناگونی که بین بوسفور و سمرقند واقع است عبور کردم به همین اندازه قناعت می کنم . تحقیقات نجومی و زمین شناسی کار من نبود و گذشته از آن با شیوه ی درویشی که اختیار کرده بوم چنین کاری غیر ممکن می بود . توجه ی من بیشتر به سوی روابط اجتماعی و سیاسی و عادات و رسوم و خلق و خوی نژادهایی معطوف بود که در آسیای میانه سکنی داشتند و سعی کرده ام در صفحات آینده آن را از نظر خواننده بگذرانم و تا آنجا که موقعیت اجازه می داد و در حدود معلومات قبلی خود اطلاعات جغرافیایی و آماری را تهیه نموده و در سطور آینده بگنجانم معهذا به نظر خودم این کتاب حاوی اساسی ترین نتیجه ی مسافرتم نیست و امیدوارم پس از تفکر و مطالعه ی کافی در باره ی آن مطالب و نتایج عمده ی حاصله را از نظر دانشمندان بگذرانم . خود من همیشه پاداش حقیقی یک چنین اقدام بزرگ پر خطری را در تحقیقات مربوط به زبان شناسی می بینم نه وقایعی که اینک در ضمن این کتاب برای عامه نقل می کنم .
چندین ماه با لباس ژنده و شکم گرسنه در حالی که از فقر با مرگ دست به گریبان بودم و شدیدترین شکنجه ها مرا تهدید می کرد و هول انگیزترین پیش آمدهای زندگی را متحمل شدم . شاید مرا سرزنش کنند که چرا مسافرتم را آنقدر محدود و مختصر کرده ام و موضوع کتاب را به اندازه ی کافی شرح و بسط نداده ام ، ولی وقتی انسان موضوع معینی را در نظر می گیرد چنین فداکاری هایی لازم است و در چنین مواردی مثل قدیمی را که می گوید « همه کس همه کاری را نمی داند » نباید از نظر دور داشت .
من چون در فن نویسندگی تازه کارم فقط همت بر آن گماشته ام که تا خاطرات این سفر از نظرم محو نشده است و هر چه را در میان اقوامی که ندرتاً کسی به سراغشان می رود شنیده یا دیده ام عینا نقل کنم . هرچند هدف من در نوشتن این کتاب زیاد عالی نبود معذالک نمی توانم ادعا کنم که در انجام هدف کوچک خود نیز کاملاً موفق شده ام و از خواننده انتظار چشم پوشی دارم زیرا مسلماً به اشتباهاتی برخواهد خورد که من مرتکب شده ام و از آن می ترسم که کمکی که من از این راه به روشن شدن بعضی خصوصیات نژادی کرده ام فقط جبران ناچیزی در مقابل زحماتی که متحمل شده ام به نظر آید معهذا باید در نظر داشت که من از سرزمینی برمی گردم که در آنجا استراق سمع وقاحت تلقی شده و هرگونه پرسشی در آنجا خیانت به شمار می آید و حق نداشتم علناً یک یادداشت بردارم و در صورت تخلف محکوم به مرگ بودم .
به منظور اجتناب از تفسیرات پی در پی و خسته کننده مصلحت دانستم این کتاب را به دو بخش بزرگ تقسیم نمایم . بخش نخست شامل حکایت مسافرتم از طهران به سمرقند و از سمرقند به طهران است و در بخش دوم چندین فصل را به جغرافیا و آمار و روابط اجتماعی و سیاسی کشورهای مختلف آسیای میانه تخصیص داده ام . تصور می کنم هر دو بخش یک اندازه سودمند باشد زیرا در اولی بحث از راه هایی می شود که پیش از من هیچ فرد اروپایی ای از آن عبور نکرده و در دومی موضوعاتی ذکر شده که در اغلب کتابهایی که راجع به آسیای میانه نوشته اند به آن اشاره نگردیده است .
در پایان ناگزیرم از حسن استقبال اشخاصی که به محض ورودم به لندن کار انتشار این کتاب را تسهیل کردند با گرمی سپاسگزاری کنم . نخست باید از « سر ژوستن » و « لیدی شیل » نام ببرم. در ایشان مهمان نوازی شرقی را با صمیمت فراوانی که مختص اخلاق انگلیسی است توأم یافتم و خاطره ی مهربانی های آنها تا ابد در قلبم خواهد ماند . من به « سر رادریک مورشین » که در عالم زمین شناسی می توان او را همدرس « نستور » دانست و « ویکونت سترانگفورد » که در بین مستشرقین دارای قرب و منزلت فوق‎العاده است و همچنین « م . لایار » که مقام معاونت وزارت را دارد کمتر از دو نفر اول مدیون نیستم . هنگام مسافرت در آسیای میانه خدماتی را که به من می شد با دعای خیر جبران می کردم ولی درین جا برای ادای دین خود ، نسبت به مساعدت اشخاص جز حرفهای ساده چیزی ندارم که بگویم ، ولی این کلمات لااقل صمیمانه است و از ته قلبم بیرون می آید .
آ. وامبری
لندن ۲۸ سپتامبر ۱۸۶۴
در این قسمت از هر بخش از کتاب چند صفحه را انتخاب کرده و در اختیار شما عزیزان قرار می دهیم .

بخش اول 

 فصل اول – از صفحه ۱۵ الی ۲۲
ایران در ماه ژوئیه – چگونه در حال خوابیدن سواری می کنند – منظرۀ عمومی طهران – مهمان نوازی سفارت ترکیه – خاطرات بوسفور – فرستادگان فرانسه و انگلیس – مسافرت سیاسی فرخ خان – پیشدستی بلژیک و پروس – هیأت ایتالیایی – اردوکشی دوست محمد خان- تأخیرهای اجباری – گردش شیراز .
من راه می رفتم و همقطارانم از زور خواب مثل شاخۀ درخت نوسان داشتند.(ویکتور هوگو)
هر کس در اواخر تیرماه ولو کم در ایران مسافرت کرده باشد حالت خوشی را که بعد از طی مسافت بین تبریز و طهران به من دست داد به آسانی درک خواهد کرد. این مسافت بیش از پانزده منزل نبود و شاید اگر دقیقاً حساب کنیم فقط سیزده منزل باشد. ولی وقتی انسان در آن هوای سوزان باید به کندی قدم قاطری که بار سنگین دارد طی منزل کند و جز دشت های بایر و غمزده که تقریباً تمام سرزمین ایران را تشکیل می دهد ، چشم انداز دیگری نداشته باشد دچار خستگی خواهد شد که وصف نکردنی است و کسی که توصیفات شاعرانۀ سعدی و حافظ و خاقانی را در خاطر دارد از دیدن ایران سخت مأیوس می شود و چون خاور زمین را از روی تخیلات فریبندۀ « گوته » و « ویکتور هوگو » یا « تامس مور » مجسم کند یأس او زیادتر می شود .
تا طهران فقط دو منزل دیگر باقی داشتیم که جلودار یا کاروانسالار ما به این فکر بکر افتاد که حرکت روزانۀ ما را به حرکت شبانه تبدیل کند ، ولی این تدبیر هم معایبی داشت زیرا هوای خنک شب خواب می آورد و حرکت ملایم چارپایان هم یه این امر کمک می کرد و به طوری که هر دقیقه احتمال داشت انسان روی سنگ های تیز و ناهموار جاده به سر در افتد . فقط از دو راه ممکن بود از سقوط خود جلوگیری کرد : یا اینکه آدم محکم به مرکب خود بچسبد یا اینکه مثل لنگه بار او را محکم ببندند یک نفر شرقی که با اینگونه شکنجه ها خو گرفته است بدون توجه به نوع زین یا مرکب که ممکن است اسب یا شتر یا خر یا قاطر باشد به راحتی می تواند چرت بزند و من بارها از مشاهدۀ این همسفرهای لاغر و شل که با قبال آویزان در حالی که پایشان به زمین می کشید سر خود را به گردن این حیوانات بردبار تکیه داده بودند ، تفریح می کردم . این وضع ناراحت به هیچ وجه مانع از آن نیست که یک نفر ایرانی خالص با آسایش هرچه تمامتر خواب قبل از ظهر خود را کرده و بدین ترتیب چندین منزل را بدون توجه طی نماید. متأسفانه درین موقع احتیاج که مادر اختراعات است هنوز مرا به اندازهۀ کافی مجرب نکرده بود و در حین آن که غالب همسفرها با کمال راحتی راه می پیمودند من از بی خوابی مشغول تماشای ستاره های « کاروانکش » و « پروین » بودم و با بی صبری کامل در کمین آن نقطۀ آسمان بودم که بایستی سهیل و ستارۀ صبح از آن بیرون بیاید. در واقع طلوع فجر همیشه نزدیکی منزل و پایان موقتی شکنجه را به ما نوید می داد . پس از اینکه من در روز ۱۳ ژوئیه ۱۸۶۲ (محرم ۱۲۷۹) در نزدیکی پایتخت ایران در یک وضع عجیبی به سر می بردم تعجب نباید کرد .
در مسافت دو میل انگلیسی کنار رودخانه ای برای آب دادن به چارپایان خود توقف کردیم این توقف همقطاران مرا از خواب بیدار کرد و در حالی که دیدگان را مالش می دادند در جهت خاوری درونمایی را به من نشان دادند که طهران بایستی در آنجا واقع باشد. به راستی هم من در آن سمت بخار آبی رنگی که به شکل ستونهایی به سوی آسمان سرکشیده بود می دیدم و در بین آنها جسته گریخته دورنمای چند گنبد را که به طور مبهم می درخشید تشخیص می دادم . هرچه بیشتر می رفتیم آن پردۀ مه آلود برطرف می شد تا اینکه بالاخره به فیض تماشای دارالخلافه یا مسند شاهنشاهی یا منظرۀ عریان و اندوهناکش نایل گردیدیم .
ورود ما از « دروازۀ نو » صورت گرفت . مسلماً موانع زیادی را که برای پیدا کردن راه عبور با آن مواجه شدم به این زودی ها فراموش نخواهم کرد . خر و شتر و قاطر با بار کاه و جو و بسته های کالای اروپایی یا بومی از هر سو با بی نظمی پیش می رفتند و حتی راه رسیدن به دروازه را مسدود ساخته بودند . من پاهایم را زیر خود جمع کرده بدون اینکه از زین به زیر آیم مانند سایر همسفرها با صدای بلند « خبردار خبردار » می گفتم . با این ترتیب با زحمت موفق شدم به شهر وارد شوم . در طول بازار حرکت کردم و در میان جمعیت انبوهی که ضربت چماق و حتی شمشیر بینشان رد و بدل می شد ولی زود یکدیگر را می بخشیدند بدون آن که آسیب مهمی به من برسد هر طور بود خود را به کاخ سفارت ترکیه رسانیدم .
حال خواهید پرسید یک نفر تبعۀ دولت مجارستان که از طرف فرهنگستان « پست » مأموریت علمی دارد در سفارت ترکیه چه کار داشت ؟ دیباچۀ این کتاب پاسخ این پرسش را می دهد و من ناگزیرم خواننده را به دیباچۀ کتاب حواله کنم و این کار را علی رغم نفرتی می کنم که گویا از قدیم الایام هر دیباچه ای در انسان ایجاد می کند .
حیدر افندی که سابقاً در سن پطر سبورغ و پاریس مأمور سیاسی بود در آن موقع نمایندی سلطان را در دربار شاه ایران به عهده داشت و در زمرۀ اشخاصی بود که من در مدت توقف خود در اسلامبول با آنها آشنا شده بودم ولی علاوه بر این روابط شخصی، چند کاغذ هم از صمیمی ترین دوستانش برای او همراه آورده بودم و با توجه به مهمان نوازی ترکها که کراراً به معرض آزمایش در آمده بود ، تقریباً به حسن پذیرایی او یقین کامل داشتم و در نتیجه سفارت ترکیه را به منزلۀ مأوای سفر آیندۀ خود می دانستم لذا وقتی فهمیدم کارمندان آن مدتی است به ییلاق یا اقامتگاه تابستانی خود در قریه چیذر ( هشت میلی طهران ) نقل مکان کرده اند پس از چند ساعت استراحت که لازمۀ چندین شب بی خوابی بود لباس خود را عوض کرده با الاغی که بدین منظور کرایه کرده بودم، به راه افتادم و پس از دو ساعت راه پیمایی در زیر چادر ابریشمی باشکوهی به حضور افندیها که خود را برای غذا خوردن آماده می کردند ، رسیدم . سفیر و منشی هایش دوستانه از من استقبال کردند و در مهمانی آنها که به واسطۀ تناقض آن با محیط چادر ، به نظرم باشکوه می آمد، شرکت کردم . گفت و گوی ما را پایانی نبود و به زودی رشتۀ سخن به ساحل های مسحور کنندۀ بوسفور کشید . بلی بحث بیشتر در اطراف مناظر باشکوه اسلامبول و اقتدار زوال یافتۀ سلطان دور می زد و راستی چنین خاطراتی آن هم در جوار طهران خودستایی بیش نبود . از این رو در جریان صحبت به ناچار تأسیسات و زندگانی اجتماعی و عادت های خصوصی هر دو سلطنت بزرگ اسلامی را مورد مقایسه قرار می دادیم . کسی که به نگاه اول به قضاوت پردازد ایرانی که موضوع آن همه اشعار پر شور بوده است مختصر کلام جز صحرایی وحشتناک چیز دیگری نیست و ترکیه در مقابل آن نوعی بهشت عدن به نظر می آید . اگر راستش را بخواهید من برای ایرانی آداب دانی ظاهری و سرعت فهم و استعداد را که ترکها فاقد آن هستند قائلم ولی در عوض یک نفر ترک دارای یک نوع جامعیت و صفا و صمیمیتی است که رقیب ایرانی او به کلی فاقد آن است . ایرانی می تواند با عالم شعر و شاعری خود و تمدنی که از دورترین اعصار سرچشمه می گیرد ادعای برتری کند ولی تفوق عثمانی در دو چیز است اول از جهت روابط او با باختر که زبانهای اروپایی را مطالعه می کند و دوم اینکه رفته رفته حائز قدرت هایی شده و می شود که به کمک آنها می کوشد اکتشافات دانشمندان خارجی را جذب و هضم کند .
گفت و گوی ما تا دیری از شب ادامه داشت و فردای آن روز و روزهای بعد من به سفارتخانه های مختلف معرفی شدم در زیر یک چادر کوچک که در میان باغ محصوری برپا کرده بودند و گرمای تحمل ناپذیری به تمام معنی در آن حکمفرما بود به دیدار فرستادۀ امپراطور یعنی « کنت دو گوبینو » نائل شدم و نمایندۀ انگلستان « مستر آلیزون » قرار گاه راحت تری را در پارک قلهک ، که تازه دولت متبوعش خریداری کرده بود ، در اختیار داشت . او مرا با گشاده رویی پذیرایی کرد . چون غالباً در سر سفرۀ مهمان نواز او می نشستم گاهی از خود می پرسیدم چرا مأمورین سیاسی انگلیس عموماً از حیث دستگاه و عظمت مؤسسات و ادارات نسبت به همقطاران خود ممتازند. در اولین دورۀ اقامت خود در تهران علاوه بر اعضاء هیأت سیاسی به عدۀ زیادی افسر فرانسوی یا ایتالیایی به اضافه یک مهندس نظامی اطریشی به نام « ر. فن گاستایگر » که همه از طرف شاه مأمور خدمت و دارای مواجب های زیاد بودند ، برخوردم . از قرار معلوم همۀ این آقایان آرزو داشتند منشأ اثر واقع شوند و به راستی هم صفات لازم را برای این کار دارا بودند ولی بدبختانه اصول هرج و مرج دائمی حکومت ایران و بند و بست های پست کارمندان بومی کار خوبی را که ممکن بود از وجود آنها عاید گردد نابود می کرد. هم فرخ خان مخصوصاً در گردش های سیاسی خود در اروپا بر این بود که به محافل مختلف سیاسی نشان بدهد تا چه اندازه ایران مایل است در مجامعی که از دول بزرگ تشکیل شده شرکت نماید ، و با التماس و گدایی از همه کمک می خواست تا هرچه زودتر اکسیر پر بهای تمدن باختر را در رگهای ناتوان کشورش تزریق نمایند همه جا گمان می کردند که واقعاً ایران می خواهد آداب و اصول باختر را فرا گیرد . ظاهر جدی این سفیر با ریش بلند و قبا او را نزد وزیران ما دارای اعتباری نامحدود ساخت و به احترام آن دولت قانونی که او نمایندگیش را داشت افسران و هنرمندان و صنعتگران عالیمقام را در اختیارش گذاردند و حتی مصلحت دانستند بدون تأخیر ملاقات هایی با فرستادۀ فوق العادۀ شاه ترتیب دهند. در نتیجه دیدیم که دولت بلژیک با هزینۀ بسیار سفیری روانه کرد و او را مأمور گردانید که مناسباتی را که لازم بود با ایران برقرار گردد مطالعه کند و یک معاهدۀ تجارتی منعقد سازد و خلاصه ساخت و پاخت‎های سیاسی نیز با همان دقت به عمل آورد ولی تصور می کنم نتوانسته باشد از این مذاکرات موقعیت و افتخاری حاصل کند و بتواند راجع به اقدامات خود کلمات مشهور ( آمدم ، دیدم ، فتح کردم ) « ژول سزار » را تکرار کند و راجع به اینکه باز هم هوس دیدار « ایران زیبا » را بکند یقین دارم حتی خیالش را هم نخواهد کرد .

2
پس از بلژیک نوبت به پروس رسید و « بارون فن مینوتولی » نمایندۀ آن کشور که سیاستمدار دانشمندی بود متأسفانه در این مأموریت خود توفیق حاصل نکرد و دوران پر افتخار خدمتش هم در ایران به پایان رسید و شور و شوقی که در کسب تبحر در راه علم و دانش داشت او را وادار به مسافرتی در جنوب ایران نمود . بدبختانه در فاصلۀ دو روز راه به شیراز که اهالی آن را شهر ملکوتی می نامند مبتلا به ناخوشی شبیه به طاعون شده دیده از جهان بربست و آرامگاهش را در خود شیراز پشت باغ تخت نزدیک مزار حافظ شاعر واقع است .
کمی بعد از رسیدن من هیأت سیاسی کشور پادشاهی جدید ایتالیا هم پیدا شد . این هیأت کمتر از بیست کارمند نداشت که به سه شعبۀ سیاسی و علمی و نظامی تقسیم شده بود ، منظور آنها هنوز هم برای من اسرارآمیز و لاینحل است . راجع به پذیرایی آنها تفضیلات عجیبی باید بدهم ولی به نظرم مناسب تر می آید فعلاً از ذکر آن بگذرم و به شرح تدارک مسافرتی که در آن موقع خود در نظر داشتم به عمل آورم بپردازم . از دولت سر دوستان در سفارت ترکیه به طوری زندگی می کردم که با شیوۀ درویش گدا که منظور من بود خیلی ناجور به نظر می آید . آسایشی که مرا احاطه کرده بود دیگر داشت اسباب زحمت می شد و مرا از نقشۀ اصلی منحرف می کرد و پس از ده روز استراحت در تهران اگر موانعی که مدتها بود از آن می ترسیدم پیش نیامده بود حتماً با کمال میل و بدون لحظه ای تأخیر رهسپار مشهد و هرات می شدم . پیش از حرکت از استانبول به وسیلۀ روزنامه ها آگاه شده بودم که دوست محمدخان فرمانروای افغان ها با داماد و خراج گذار سابق خود «سلطان هرات » در حال جنگ است زیرا او رشتۀ ملوک الطوایفی را گسسته و خود را تحت سیادت و اقتدار شاه ایران قرار داده است ولی چون به شیوۀ روزنامه ها آشنا بودم و می دانستم هر مشکلی را بزرگتر از آنچه هست جلوه می دهند لذا از اغراق گویی معمولی آنها بر حذر بودم وچون خطر واقعی را از آن فاصله درست درک نمی نمودم ، فکر این را هم که مسافرتم را به تعویق بیندازم نمی کردم ، اما در تهران که فقط سی و دو روز از صحنۀ کارزار دور بودم با کمال تأسف مطلع گردیدم که عملیات جنگی واقعاً هر گونه ارتباط بین دو کشور را قطع کرده و از آغاز محاصرۀ هرات عبور کاروان ها به کلی قدغن شده و این ممانعت به طرز شدیدی شامل مسافرین منفرد هم می شود. خود ایرانی ها جرأت نمی کردند در ین راه ها که دام ناامنی همه جایش گسترده شده بود کالا و جان خود را به خطر بیندازند تا چه رسد به یک اروپایی که قیافۀ خارجی اش حتی در زمان صلح هم درین مناطق آسیایی که دیرزمانی نیست با تمدن اروپایی تماس پیدا کرده تولید بدگمانی می نماید و با روشن شدن آتش جنگ باید تعصب شرقی را بیشتر برانگیزد . اگر می خواستم مراعات جوانب را نکرده حرکت کنم احتمال بسیار داشت که بدون سر و صدا به دست افغان های درنده کشته شوم . در مقابل این وضعیت اجباراً خود را متقاعد کردم که ادامۀ مسافرت برایم غیرممکن می باشد و اگر می خواستم از راه های شمالی به سمت بخارا پیش بروم ناچار بایستی هنگام فصل زمستان خود را دچار تنهایی کسل کنندۀ آسیای میانه بکنم . بنا بر جهات فوق تصمیم گرفتم حرکت خود را تا اواسط اسفند ماه به تعویق اندازم زیرا در آن صورت هم می توانستم از مساعد بودن فصل استفاده کنم و هم ممکن بود بختم یاری کرده درین ضمن موانعی که بین من و هرات در نتیجۀ آشوب سیاسی کنونی ، پیش آمده بود از میان برود . اواسط شهریور اه بود که به این سرنوشت آمرانه تسلیم شدم و به آسانی می توان فهمید که از دست دادن پنج یا شش ماه وقت برای من تا چه اندازه ناگوار بود آن هم در کشوری که بارها کاوش و غالباً تشریح و توصیف شده بود و دیگر به هیچ وجه نمی توانست برای من جالب باشد . پس در حقیقت دیگر برای مطالعۀ اوضاع ایران نبود که نیمه تغییر شکل داده و تا حدی نقش درویشی را اختیار کردم بلکه بیشتر برای این بود که از بیکاری که با نقشه های بعدی من هم آهنگی نداشت خود را رهایی دهم . لذا برای اجرای این منظور از مهمان نوازی ملاطفت آمیز ترک ها چشم پوشیده از راه اصفهان به شیراز رهسپار شدم و به این ترتیب پس از دیدن خیلی چیزهای دیگر به دیدار آثار تمدن باستانی ایران موفق گردیدم .

بخش دوم
فصل شانزدهم – از صفحه ۳۹۴ الی ۳۹۸
در مدت توقف نزد ترکمنها چیزی که از همه بیشتر باعث تعجب من شد این بود که حتی یک نفر را هم ندیدم که هوس فرماندهی داشته باشد یا حاضر باشد آمریت دیگری را قبول بکند . خودشان به طیب خاطر می‎گویند : ما مردمی هستیم بدون سرکرده و مایل هم نیستیم چنین چیزی داشته باشیم . ما همه برابر هستیم و هر کس از ما برای خودش شاه است.
در تشکیلات سیاسی تمام جامعه های ایلیاتی دیگر کم و بیش و بطور مبهم شبهی از هیئت حاکمه دیده می شود مانند : آقاسقل در میان ترکمنها و ریش سفید نزد ایرانیها و شیخ در بین اعراب ولی ترکمنها نظیر آن را ندارند . راست است که هر یک از ایلات آنها دارای آقاسقلی می باشد ولی در حقیقت آنها فقط عمال دستجات بخصوصی هستند و بابت کفالتی که در کارها می‎کنند مزد دریافت می دارند و با ملاحظات استثنایی و احترامات معین به آنها نگاه می‎کنند و تا موقعی که اقتدار آنها از حد معمول تجاوز نکرده و ادعاهای خارج از اندازه نداشته باشند همه دوستشان دارند و تحملشان را هم می‎کنند .
شاید از ما بپرسند چگونه ممکن است این راهزنان حرفه‎ای با آن طبیعت وحشی و لجام گسیخته بدون آنکه یکدیگر را پاره پاره کنند با صلح و صفا با هم زندگانی کنند و من هم اقرار می‎کنم که موضوع خالی از تعجب نیست ولی چه خواهیم گفت وقتی که مجبور باشیم تصدیق کنیم با وجود این هرج و مرج ظاهری و فقدان تمدن کامل صرف نظر از خصومت های علنی این اشخاص وحشی کمتر از سایر اقوام آسیایی که روابط اجتماعیشان بر پایه قواعد سیاسی و مذهبی اسلام گذاشته شده است مرتکب دزدی و قتل و خلاف قانون و اخلاق می‎شوند .
این از آن جهت است که صحرانشینان غالبا در تحت تسلط و حتی اقتدار جابرانه قوه قهاری قرار گرفته‎اند که غیر مرئی و بالنتیجه مصون از تعرض می‎باشند . و آن عبارت است از دأب یعنی عادت و رسوم و روایات .
طبق دستورات این قانون بدون قاعده و مطاع ، ترکمنها فلان عمل را انجام می‎دهند یا از آن پرهیز می‎کنند. گاهی هم نفوذ مذهبی در درجۀ دوم و البته بعد از دأب محسوب می‎شود . این قانون که در بخارا دارای هاتف غیبی فراوان می‎باشد چون تعصب کورکورانه و عجیبی در این شهر غلبه دارد . لذا تا آن اندازه هم که گفته‎اند دارای اقتدار نیست . بالمثل همه معتقدند که وقتی ترکمن یک نفر ایرانی را غارت و اسیر می کند بواسطۀ حس تنفری که از شیعه بودن او در دلش ایجاد می شود عمل خود را موجه می شمارد . ولی این کاملا اشتباه است و من شخصا عقیده دارم ترکمن از غارتگری خود مدتها است دأب آن را جایز دانسته است دست برنخواهد داشت ولو آنکه همسایگانش به جای ایرانی ترک سنی هم باشند. موضوعی که این عقیده را ثابت و تأیید می کند تاخت و تازهای مکرری است که در کشورهای هم کیش خود مانند افغانستان و میمنه و خیوه و حتی بخارا به عمل می آورند . بعلاوه توانستم اطمینان حاصل کنم که بیشتر بردگان آسیای میانه به فرقه سنی تعلق دارند . روزی از یکی از این راهزنان که به زهد و تقوی مشهور بود ، پرسیدم با وجود نهی صریحی که پیغمبر فرموده که کل اسلام حر ( هر مسلمانی آزاد است ) آیا در موقع فروش یک نفر برادر سنی خود هیچ دغدغه ای به خاطر راه نمی دهد ؟ فوراً با بی اعتنایی جواب داد بهی ! قرآن که کتاب خداست و مسلما از هر آدمی بیشتر ارزش دارد معذالک به چند قران خرید و فروش می شود ، درین باب چه می گویید ؟ بعلاوه یوسف پسر یعقوب پیغمبر را به معرض فروش در آوردند حال از شما می پرسم آیا دنیا بر هم خورد ؟
باید متوجه بود در این مبارزه ای که از هشتصد سال پیش بین دأب و آئین محمد درگرفته دأب بسیار کم صدمه دیده است و مقدار زیادی از عادات و رسوم که اسلام آن را منع کرده و ملاها با شدت بر ضد آن قیام کرده اند هنوز دست نخورده به جای خود باقی است. و تغییراتی که مذهب جدید پیش آورده نه تنها در میان ترکمنها بلکه نزد تمام چادرنشینان آسیای میانه فقط در ظاهر روش قبلی آنها موثر واقع شده است . اثراتی را که برای آفتاب و آتش و عناصر دیگر طبیعت قائل بودند حالا به نفوذ الله و محمد نسبت می دهند . ولی خودشان همانند که در دوهزار سال قبل بوده اند و هرگز هم تغییر نخواهند کرد مگر کسی بتواند از متحرک بودنشان جلوگیری کرده آنها را دارای مسکن ثابت بنماید و به عبارت اخری چادرنشین اصلاح نخواهد شد مگر آنکه از چادرنشینی دست بردارد .
راجع به نفوذ آقسقل ها به طوری که در میان یموت ها آن را مورد دقت قرار دادم این حضرات در موضوع روابط خارجی نمایندۀ تمایلات عمومی ایل خود می باشند . ولی به هیچوجه دارای مقام نمایندۀ تام الاختیار نیستند و روسیه هم مانند ایران به کرات دریافته است که اقتدار این شخصیتهای قضائی تا چه اندازه محدود می باشد . معذالک این دو کشور تصمیم گرفته اند با فداکاری بسیار نظر مساعد آقاسقل ها را به سوی خود جلب کنند و به واسطۀ مداخلۀ آنها جلوی خرابکاری و غارت معمولی ترکمنها را بگیرند. ولی این سیاست تا کنون جز یک نوع موفقیت بسیار نامعلوم و غیر مطمئن چیزی ببار نیاورده است .
ملاها دارای احترام بیشتری هستند ولی نه از نظر اینکه نمایندۀ اسلامند بلکه از حیث شهرتی که به تقوی و پرهیزکاری دارند و همچنین از بابت نفوذ اسرار آمیزی که برای نقش خود قائلند و به آن وسیله روح خرافات پرست چادرنشینان را مرعوب می سازند. اینها که در خیوه و بخارا تربیت و در تمام امور حیله گری و تزویر ورزیده شده اند، بدون استثنا اول ظاهر موقری بخود می گیرند و همینکه کیسۀ خود را پر کردند به عجله ناپدید می شوند. رویهمرفته وجه مشترکی که عناصر این جامعۀ عجیب با هم دارند یکی موضوع افرادی است که جزء یک شاخه هستند و دیگری ارتباطی است که با شاخۀ اصلی ایل خود دارا می باشند . هیچ ترکمنی نیست که از همان اوان طفولیت طایفه و تیره خود را نشناسد و تفاخرکنان میزان قدرت و تعداد نفرات مخصوص آن را شرح ندهد . در حقیقت هم در مقابل قدرت و شدت استبداد افراد سایر قبایل ، او حامی دیگری ندارد ولی خوشبختانه این حامی همیشه حاضر است زیرا وقتی نسبت به یک نفر از افراد تعدی بشود تمام ایل متفقا تقاضای استرضاء خاطر او را می نمایند .
راجع به روابط خصوصی یموت ها با ایلات مجاور آنچه را به طور یقین فهمیدم این است که با گوکلان ها دشمنی دیرینه و آشتی ناپذیری دارند . در موقعی که در اترک بودم مشغول مذاکره برای انعقاد صلح بین آنها و تکه ها بودند و این البته از لحاظ مسافرت ما پیش آمد بسیار مناسبی بود ، ولی بعدا شنیدم که این معاهده بسته نشد . از لحاظ ایران جای بسی خوشبختی است که اتحاد بین این طوایف جنگجو به موانع رفع نشدنی بر می خورد و الا اگر بنا می شد که تکه ها و یموت ها حملات خود را هم آهنگ کنند معلوم نیست تکلیف این ایالاتی که بکرات مورد غارت و چپاول قرار گرفته اند مخصوصا مازندران و خراسان و سیستان چه می شد ؟ ترکمنی که همیشه در مقابل ایران فاتح و مغرور بوده است تهدیداتی را که از آن ناحیه بشود مورد تمسخر قرار می دهد حتی موقعی هم که بداند این تهدیدات با عملیات جدی و نظامی همراه می باشد . ولی در مقابل روسها مطلب صورت دیگری بخود می گیرد زیرا یموت ها ضرب شست آنها را به وسیله همان پادگان کوچک آشوراده چشیده اند . برایم نقل کردند که روسها در چهار سال قبل بدون کمترین نوجه به معاهده ای که با ایران داشتند عده ای در حدود صد و بیست نفر را بر علیه دخان گمش تپه اعزام داشتند : ترکمنها که تعدادشان به مراتب بیشتر بود فوراً فرار اختیار کردند و چادرهایشان توسط آن مهاجمین سهمگین غارت و آتش زده شد . راست است که تکه ها از شهرت شگفت آور سلاح های شیطانی که در اختیار سربازان روسی قرار دارد هراس دارند ولی چیزی که حقیقتا آنها را نسبت به چادرنشینان برتری می دهد همان نظم و ترتیب و اطاعت نظامی خلل ناپذیرشان می باشد .
حالا موقع آن رسیده است که ترکمن را تا مسکنش دنبال کنیم و وضعیت او را در میان نزدیکان و محیط محدود خانواده اش مورد مطالعه قرار دهیم . اصل او تاتار است ولی خصیصۀ نژادی اش موقعی تثبیت شد که اوضاع و احوال به کلی جلوی اختلاف و امتزاج خون او را با خون ایرانی مسدود کرد . این مطلب مخصوصاً نزد تکه ها و گوکلان ها و یموت ها تحقق پیدا می کند . در میان آنها به خطوط مشخصۀ قیافۀ دار تاتار فقط د شاخه ها و خانواده هایی برخورد می شود که آلامان آنها ندرتاً از سرحدات ایران تجاوز کرده و بنابر این حداقل برده های مو سیاه که به آنجا وارد شده است . با اینکه ترکمن اصالت ذاتی خود را کم و بیش از دست داده است معذالک از نگاه مغرور و نافذ و هیکل زیبای نظامی اش می توان او را از سایر چادرنشینان و شهرنشین های آسیای میانه به خوبی تشخیص داد . در میان قیرقیزها و قره قالپاق ها و ازبک ها جوانانی را دیدم که از حیث ساختمان و هیأت جنگی در نظرم جلوه خاصی داشتند ولی فقط ترکمن است که دارای استقلال مطلق می باشد و هر نوع تکلفی را تحقیر می کند . لباسش اعم از مردانه یا زنانه به استثناء بعضی تغییرات مختصر که عبارت است از افزودن چند قطعه زینت آلات کوچک کار ایران می باشد همان لباسی است که اهالی خیوه بر تن دارند . پوشش اساسی آنها همان پیراهن ابریشمی قرمز است که قرآن دستور داده است و زن و مرد هر دو آن را انتخاب کرده اند و لباس خانه ی زنهای ترکمن منحصر به آن می باشد . هر چه سعی می کردم نمی توانستم به دیدن این زن های موقر که مادر خانواده بودند یا این دخترها که موقع شوهرشان شده است یا هنوز برای زناشویی خیلی کوچک بودند و با این لباس شل و ول که تا پاشنه ی پایشان آویزان بود حرکت می کردند عادت کنم . مردها کلاه پوستی بر سر می گذارند که از کلاه ازبکها و همچنین از کلاه بزرگ بی قوارۀ ایرانی ها که بسیار نامطبوع و از روی لولۀ بخاری ساخته شده سبکتر و مجلل تر است . چاپان خیوه بر تن می کنند و آن بالاپوشی است شبیه به لباس خانۀ ماولی برای موقع چپو ( تاخت و تاز و اردوکشی به منظور غارت ) مواظبند آن را کوتاه تر بدوزند . در موقع جشن و ضیافت زن ها روی پیراهن بلند خود شالی می بندند که از دو طرف آویزان می شود . این لباس مخصوصاً ایجاب می کند که چکمه های پاشنه بلند به رنگ قرمز یا زرد بر پا کنند . ولی زینتی که بیش از همه مورد آرزوی آنهاست و از هر چیز بیشتر می پسندند عبارت از جواهرات می باشد : از قبیل گردنبند و گوشواره و حلقۀ دماغ و غلافهای تعویض که شبیه به جافشنگی ما است که مانند نوار و صلیب و نشان های افتخار از چپ و راست آویزان می کنند . صدای فلزی این جواهرات کم ارزش که با تمام حرکات بدن هماهنگی می کند عیناً به زنگوله های قاطرهای آفریقا می ماند که در هر قدم طنین انداز می شود .

4
گوش ترکمن به این آهنگ ها مخصوصاً عادت دارد به همین جهت زن یا اسب خود را مخصوصاً با اشیاء زائد و فرعی و صدا دار تزیین می کند و اگر نتواند از این گونه اشیاء چیزی به چنگ آورد سعی می کند یک نفر ایرانی را ربوده به جای زنجیر ، آهن آلات به او آویزان کند . برای اینکه سر و لباس یک خانم زیبا تکمیل شود بایستی یک « دلمانی » مجار ( نیمتنۀ فوج هوسار ) بر تن کند و این لباس تا شانه ها آویزان است ولی نباید آنقدر پایین بیاید که انتهای موها را که با نوار پیچیده اند بپوشاند . چادر ترکمنی که بدون تغییر عمده در تمام آسیای میانه تا اقصا نقاط چین دیده می شود کاملاً صحیح و مطابق با احتیاجات زندگی ایلیاتی ساخته شده است . عکس های ضمیمه سه حالت مختلف آنرا نشان می دهد اول استخوان بندی عریان یا به عبارت دیگر قفس این بنای سبک . دوم همان استخوان بندی در حالی که با تکه های نمد و ملحقات آن پوشیده شده . سوم داخل خود چادر به استثناء پایه های چوبی که چادر بر آن تکیه دارد ، بقیه ساختمان و ترکیبش عمل و صنعت زنهای ترکمن می باشد که بر پا کردن و وصل کردن قطعات مختلف را هم عهده دار می باشند . بار کردن چادر بر روی پشت شترها هم وظیفۀ آنهاست و به هر سمت که ایل کوچ کند پای پیاده به دنبال آن می روند . تفاوت بین چادر اغنیا و فقرا فقط در داخل آن است که مطابق شئون صاحب آن بیشتر یا کمتر مجلل می باشد . این چادرها بر دو قسمت اند: اول « قره اوی » یا چادر سیاه که به واسطۀ کثرت استعمال به تدریج قهوه ای یا سیاه شده است. دوم « آق اوی» یا چادر سفید که داخل آن با نمد بسیار تمیز پوشانده شده و آن را جز برای عروس و داماد یا مهمانی که زیاد مورد احترام است بر پا نمی کنند در هر حال این پناهگاه بومی های آسیای میانه در ذهن من خاطره ی خوبی به جا گذاشته است . در تابستان خنک و در زمستان دارای گرمای ملایمی می باشد .3

شرکت انتشارات فرهنگی علمی – چاپ اول ۱۳۳۷- چاپ چهارم ۱۳۷۰

اشتراک گذاری مطلب
Share on FacebookEmail this to someoneShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn