Search
یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷
  • :
  • :

در سفرنامه ناصر خسرو با دانای یمگان همسفریم و همکاروان

سفرنامه  ناصر خسرو 

نسخه خطی سفرنامه ناصر خسرو

بخش اول
با دانای یمگان همسفریم و همکاروان، در دل دره‎ها و هامونها و بر سینه‎ی دشتها و چهره‎ی ریگزارها. بسا شبان و روزان از آبادیی به آبادیی رسیم. انسانها بینیم و خصلت‎ها نگریم. زندگی‎ها بشناسیم و صنعت‎ها و عمارتها و کشت و زرع‎ها تماشا کنیم. و در شهرها و دیار دیگر مردمان، برای سیر و سیاحت و آموختن و اندوختن.
حکیم ناصر خسرو قبادیانی بلخی گوینده و نویسنده و شاعر و متفکر بزرگ و نامدار ایرانی در سال ۳۹۴ هجری قمری در قریه قبادیان بلخ از مادر زاده شده. از آغاز جوانی به فراگرفتن دانش‎های گوناگون همت گماشت و بجز ادب پارسی و تازی بر بیشتر علوم و فنون زمان خویش چون طب، ریاضیات، نجوم، فلسفه و موسیقی تسلط یافت. اصول عقاید ملل و مذاهب اسلامی و غیر اسلامی را بررسی کرد. با نقاشی نیز آشنا بود و گاه از این فن کسب معاش می‎کرد. او پانزده سال در دامنه کوه‎های بدخشان در دره یمگان سکونت می کند و در همین دوره است که حکمت و دانایی او به اوج کمال می رسد.
من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمتی در لفظ دری را
دیوان اشعار، سفرنامه، زادالمسافرین، وجه دین، خوان اخوان، گشایش و رهایش، جامع‎الحکمتین، بستان‎العقول و دلیل‎المتحیرین از آثار اوست. ناصر خسرو تا چهل و سه سالگی در بارگاه سلاطین غزنوی و سپس در مرو به شغل دیوانی و دبیری مشغول بود. اما در این هنگام با دیدن خوابی، تغییری بزرگ در زندگیش پدید آمد، به طوری که از شغل دیوانی کناره گرفت، از شراب‎خواری دست شست و به سوی حج روان شد. بدین‎سان در سال ۴۳۷ هجری از قسمت‎های شمالی و غربی ایران به شام و آسیای صغیر و فلسطین و مصر و عربستان رفت و از نواحی جنوبی ایران به بلخ بازگشت. وفات او را به سال ۴۸۱ هجری دانسته‎اند. او را در یمگان به خاک سپردند و هم اکنون قبر ناصرخسرو بر مسیر علیای کوکچه (ریزابه‎ای از آمودریا) دیده می‎شود.
سفرنامه او از مهم‎ترین منابع نثر شیوای پارسی قرن پنجم و نوعی تاریخ و جغرافیای ایران است. سفر او مدت هفت سال به طول کشید که طولانی‎ترین سیاحت یک ایرانی در هزار سال پیش است.
روز پنجشنبه جمادی‎الاخر به سال ۴۳۷ هجری، نیمه‎ی دی ماه پارسیان، سال بر چهارصدوچهارده یزدجردی، سر و تن بشستم و به مسجد جامع شدم و نماز کردم و یاری خواستم از باری تعالی به گزاردن آنچه بر من واجب است. از آنجا به شبورغان، به باریاب و از راه سنگلان و طالقان به مرو رفتم و از آن شغل دیوانی معاف خواستم و گفتم که مرا عزم سفر قبله است. پس، حسابی که بود جواب گفتم و از دنیایی آنچه بود ترک کردم الا اندک ضروری. از مرو به سرخس و نیشابور شدم. چهارشنبه آخر ماه کسوف بود. حاکم زمان طغرل بیک محمد به ولایتگیری به اصفهان رفته بود. به قومس رفتم و زیارت شیخ بایزید بسطامی بکردم. از آنجا به دامغان به راه آبخوری و چاشتخوران به سمنان رسیدم. در سمنان طلب اهل علم کردم. از بلغ تا به ری سه صد و پنجاه فرسنگ حساب کردم. و میان ری و آمل کوه دماوند است مانند گنبدی که آن را لواسان گویند و می‎گویند بر سر آن چاهی است که نوشادر از آنجا حاصل می‎شود و گویند که کبریت(گوگرد) نیز. مردم پوست گاو ببرند و پُرِ نوشادر کنند و از سر کوه بغلطانند که به راه نتوان فرود آوردن. پنجم محرم ۴۳۸، دهم مرداد ۴۱۵ از تاریخ فُرس به جانب قزوین روانه شدم. در دیه قوهه قحط بود و یک من نان جو به دو درهم می‎دادند. قزوین باغستان بسیار داشت. شهری نیکو دیدم. بازارها خوب، الا آنکه آب در وی اندک بود. آنجا کفشگر بیشتر از همه بود. از قزوین پس از چند روستاق به دیه خرزویل(هرزویل فعلی در کنار منجیل) رسیدم. من و برادرم و غلامکی هندو که با ما بود، زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه در رفت تا چیزی از بقال بخرد، یکی گفت که: چه می‎خواهی؟ بقال منم. گفتم: هر چه باشد ما را شاید(شایسته) که غریبیم و بر گذر. گفت: هیچ چیز ندارم. بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی، گفتمی بقال خرزویل است. در راه به کناره شاهرود رسیدیم که به سپیدرور می‎پیوندد و به گیلان به دریای آبسکون(خزر) می‎رود. گویند دریای آبسکون یک هزار و دویست فرسنگ دور اوست و در میان دریا جزایر است و مردم بسیار. از آنجا به سه فرسنگ بیابانی به شمیران رسیدیم. مردی از دربند دیدم اهل علم وکرامت.
تبریز – از شمیران برفتم به سراب رسیدم. صفر ۴۳۸، پنجم شهریور قدیم به تبریز رسیدم و آن شهر قصبه‎ی (مرکز) آذربایجان است. شهری آبادان طول و عرضش به گام پیمودم، هر یک هزار و چهارصد بود و پادشاهش ابومنصور وهسودان بود.مرا حکایت کردند که بدین شهر زلزله افتاد، به سال ۴۳۴ پس از نماز خفتن. بعضی از شهر خراب شده بود و بعضی دیگر را آسیبی نرسیده بود و گفتند چهل هزار آدمی هلاک شده بودند. و در تبریز قطران نام شاعری را دیدم. شعری نیک می گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی‎دانست. (شاید تفاوت لهجه خراسانی با فارسی قطران چنین فکری را به نظر ناصرخسرو متبادر کرده چون قطران فارسی زبان بوده و در تبریز می‎زیسته و اشعار فارسی او تسلط او را به زبان فارسی نشان می‎دهد) از تبریز به وسطان رسیدیم که گوشت خوک هم می‎فروختند و زنان و مردان ایشان بر دکانها نشسته شراب می‎خوردند بی‎تحاشی.

ناصر خسرو
ناصرخسرو از چند شهر سرحدی با ارمنستان می‎گذرد تا به حلب می‎رسد که حلب را شهری آباد و بزرگ توصیف می‎کند. در حوالی حلب با ابوالعلای معری شاعر بنام دیدار می‎کند. می‎نویسد: معری نابینا بود و رئیس شهر. نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگران. مردی گشاده دست بود که بر گلیم می‎نشست و نان جو می‎خورد و نعمت خود از کسی دریغ نمی‎کرد.
ادامه دارد
خلاصه نگاری: ایرج ضیایی

اشتراک گذاری مطلب
Share on FacebookEmail this to someoneShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn



پاسخ دهید