Search
چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷
  • :
  • :

در سفرنامه ناصر خسرو می خوانیم: مسجدالاقصی آن است که خدای عز و وجل حضرت محمد را شب معراج از مکه آنجا آورد و از آنجا به آسمان شد

سفرنامه ناصرخسرو
بخش ۲
ناصر خسرو از حلب و شام و طرابلس و بیروت و صیدا و صور و عکا گذشته به بیت‎المقدس می‎رسد. در این نواحی که ما بدانها نخواهیم پرداخت به زیارت قبور اولیا و بزرگان رفته و از شهر بیت‎المقدس توصیفات زیادی ارایه می‎کند که چنین شرحی در سفرنامه‎ها دیده نشده به ویژه از بیمارستان قدس. می‎نویسد: و بیت‎المقدس را بیمارستانی نیک است. و وقف بسیار دارد. و خلق بسیار را دارو و شربت دهند. و آن بیمارستان و مسجد آدینه بر کنار وادی جهنم است. بیرون مسجد سوی به وادی است با سنگهای عظیم چنانکه گل و گچ در میان نیست و اندرون مسجد همه سر دیوارها راست است. و از برای سنگ «صخره» که آنجا بوده است مسجد را هم آنجا بنا نهاده‎اند. و این سنگ صخره آن است که خدای تبارک موسی را فرمود تا آن را قبله سازد. موسی به زودی وفات کرد تا به روزگار حضرت سلیمان که چون قبله صخره بود، مسجد در گرد صخره بساختند، چنانکه صخره در میان مسجد بود و محراب خلق تا عهد پیامبر ما حضرت محمد (ص) که ایزد تبارک فرمود که قبله، خانه کعبه باشد. در جانب شمالی که نزدیک قبه یعقوب است بر طاقی نوشته دیدم در سنگ که طول مسجد هفتصد و چهار ارش و عرض صد و پنجاه ارش است. مسجد را چند در و قبه بود مثل باب داود، قبه یعقوب که مکان نماز او بوده، محراب زکریا، باب‎الرحمه، باب‎التوبه که گویند در همین درگاه ایزد یکتا توبه داود را پذیرفت و من که ناصرم در آن مقام نماز کردم و مهد عیسی که من در آنجا نماز کردم. و آن جایی است که عیسی در طفولیت در آنجا با مردم سخن می‎گفت و محراب مریم و محراب از آن زکریا و آیات قرآن که در حق زکریا و مریم آمده است بر آن محرابها نوشته‎اند و گویند مولد عیسی در این مسجد بوده. سنگی از این ستونها نشان دو انگشت دارد که گویی کسی به دو انگشت آن را کوفته است. گویند به وقت وضع حمل، مریم، آن ستون را به دو انگشت بگرفته بود. چون از در این مسجد بگذری، هم بر دیوار شرقی، چون به گوشه مسجد بزرگ رسند، مسجدی دیگر است عظیم و نیکو، دوباره بزرگتر از مسجد مهد عیسی، و آن را مسجدالاقصی گویند. مسجدالاقصی آن است که خدای عز و وجل حضرت محمد را شب معراج از مکه آنجا آورد و از آنجا به آسمان شد. چنانکه در قرآن آن را یاد کرده است. محراب عمر و معاویه و دری برنجی که نام مأمون بر آن نقش بسته است، را دیدم. و از آن درها یکی را باب‎النبی گویند و این در از جانب قبله یعنی جنوب است و این باب بر جانب راه مکه است. و باب‎السکینه که خداوند نام او را در قرآن ذکر کرده و تابوت او را در آنجا نهاده‎اند.
ناصر خسرو از تزیینات و مصالح ساختمانی و نقش و نگارهای این مسجد بسیار گفته است و از آب فراوان و هوای صاف و میوه‎های آن و دکانهای بسیار بزرگ آن. می‎نویسد که پس از بیت‎المقدس، زیارت ابراهیم خلیل عزم کردم که شش فرسنگ راه بود و مردم به آن محل خلیل گویند. در آن مسجد قبر اسحق‎بن ابراهیم و زن او بود. و قبر یعقوب و زن او نیز در آن مسجد بود. به حجاز و مکه و عرفات رفتم و باز به بیت‎المقدس برگشتم. آن سال قافله از هیچ طرف به مکه نیامد، چون طعام نمی‎یافت.
تنیس (تتیس) پس از بیت‎المقدس عزم کردم که در دریا نشینم(با کشتی سفر کنم. از راه دریا بروم) و به مصر روم، و باز از آنجا به مکه روم. باد معکوس بود و به دریا متعذر بود رفتن. به راه خشک برفتم و به رمله بگذشتم و از آنجا برفتم. با کشتی به تنیس رسیدم. گفتند چون آب نیل زیادت شود، آب تلخ دریا را از حوالی تنیس دور کند، چنانکه تا ده فرسنگ، حوالی شهر، آب دریا خوش باشد. و از تنیس به قسطنطنیه کشتی به بیست روز رود و ما به جانب مصر روانه شدیم و نیل چون به نزدیک دریا می‎رسد، شاخه‎ها می‎شود و پراکنده در دریا می‎ریزد. و آن شاخ‎آب را که ما در آن می‎رفتیم رومش می‎گفتند. و شب در صالحیه ماندیم و روز یکشنبه هفتم صفر ۴۳۹ که روز اورمزد بود از شهریور ماه قدیم در قاهره شدیم. در مصر خانه‎های هفت و چهارده طبقه دیدم. و شنیدم که شخصی بر بام هفت طبقه باغچه‎ای کرده بود. و گوساله‎ای آنجا برده و پروده تا بزرگ شود. و بر بام بسیار خانه‎ها درختهای میوه بود که در تغارها کاشته بودند. از مصر به مدینه شهر پیامبر نوزده روز راه کردیم. مدینه زمین نمناک و شوره دارد. و آب روان است اما اندک. و خرمایستان است. قبر فاطمه زهرا و عبدالمطلب آنجاست و آن موضع را «قبورالشهدا»گویند.
بصره- شعبان ۴۴۳ در بصره بودیم که نیمی از شهر رو به خرابی گذاشته بود. امیر آنجا از دیلم بود و وزیرش مردی پارسی. و چون به آنجا رسیدیم از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم. و سه ماه بود که موی سر باز نکرده بودیم. و خواستیم که در گرمابه رویم، که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هر یک لنگی کهنه پوشیده بودیم و پلاس پاره‎ای در پشت بسته از سرما. گفتم اکنون ما را در حمام که گذارد؟ خرجینکی بود که کتاب در آن می‎نهادم، بفروختم. و از بهای آن درمکی چند سیاه در کاغذی کردم که به گرمابه‎بان دهم، تا باشد که ما را دمکی زیادت‎تر در گرمابه بگذارد، که شوخ(چرک بدن) از خود باز کنیم. چون آن درمکها پیش او نهادم در ما نگریست، پنداشت که ما دیوانه‎ایم. گفت بروید که هم اکنون مردم از گرمابه بیرون می‎آیند. و نگذاشت که ما به گرمابه به در رویم. از آنجا با خجالت بیرون آمدیم و به شتاب برفتیم. کودکان در پی ما افتادند و سنگ می‎انداختند و بانگ می‎کردند. مردی پارسی که اهل ادب بود احوال مرا نزد وزیر باز گفت. چون وزیر بشنید، مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد که چنانکه هستی برنشین و نزدیک من آی. من از بد حالی و برهنگی شرم داشتم و رفتن مناسب ندیدم. رقعه‎ای نوشتم و عذری خواستم و گفتم که بعد از این به خدمت رسم. و غرض من دو چیز بود: یکی بینوایی، دوم گفتم همانا او را تصور شود که مرا در فضل مرتبه‎ای زیادت تا چون بر رقعه‎ی من اطلاع یابد قیاس کند که مرا اهلیت چیست تا چون به خدمت او حاضر شوم خجالت نبرم. در حال سی دینار فرستاد که این را به بهای تنجامه بدهید. از آن دو دست جامه نیکو ساختیم و روز سوم به مجلس وزیر حاضر شدیم. مردی ادیب و نیکو منظر و خوش سخن و چهار پسر داشت که بزرگ‎ترین آنها مردی شاعر و دبیر بود ما را به نزد خویش برگرفت و از اول شعبان تا نیمه رمضان آنجا بودیم و چون بخواستیم رفت ما را به انعام و اکرام به راه دریا گسیل کرد چنانکه در کرامت و فراغ به پارس رسیدیم.
ادامه دارد
خلاصه نگاری: ایرج ضیایی

اشتراک گذاری مطلب
Share on Facebook
Facebook
Email this to someone
email
Share on Google+
Google+
Tweet about this on Twitter
Twitter
Share on LinkedIn
Linkedin



دیدگاهتان را بنویسید