Search
سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
  • :
  • :

سفرنامه ناصر خسرو

سفرنامه ناصر خسرو
بخش سوم
عبادان(آبادان) و عبادان بر کنار دریا نهاده است، چون جزیره‎ای، که شط آنجا دو شاخ شده است چنانکه از هیچ جانب به عبادان نتوان شد، الا به آب گذر کنند. دیگر روز صبحگاه کشتی در دریا راندند و آب دریا می‎خوردند. و چون آفتاب برآمد چیزی چون گنجشگ در میان دریا پدید آمد. نزدیکتر شدیم بزرگتر می‎نمود و چون به مقابل او رسیدیم بزرگ شد. باد مخالف شد و لنگر کشتی فرو گذاشتند و بادبان فرو گرفتند. پرسیدم آن چه چیز است؟ گفتند خشاب. و خشاب چها چوب است عظیم و بلند به هیئت منجنیق و بر سر آن سفالها و سنگها تا کشتی‎ها به نزدیک آن نشوند که گرداب است و خاک گردنده تا فرو نروند. شبها چراخ آن روشن کنند که از دور دیده شود و احتیاط کنند و مردی آن بالاست تا دزدان را ببیند.از آنجا به شهر مهروبان رسیدیم بر لب دریا نهاده. شهری بزرگ و بازاری بزرگ دارد. اما آب ایشان از باران بود. بر منبر نام یعقوب لیث دیدم نوشته که آن شهر گرفته بود و حالا به دست پسران اباکالیجار بود که با هم جنگ و خصومت داشتند. من در این شهر بماندم چون راهها نا ایمن بود. گفتند در ارجان مردی فاضل است. به او رقعه نوشتم و احوال خود اعلام داشتم و التماس کردم که مرا از این شهر برهاند. روز سوم، سی مرد پیاده دیدم همه با سلاح. گفتند ما را شیخ فرستاده تا در خدمت تو به ارجان رویم. ارجان شهری بزرگ است پر از نخل و نارنج و ترنج و زیتون.
اصفهان – و اول محرم ۴۴۴ از آنجا برفتیم و به راه کوهستان در راه به کوهی رسیدیم که عام گفتندی این کوه را بهرام گور به شمشیر بریده است. آنجا آبی عظیم دیدیم از سوراخ بیرون می‎آمد و از جایی بلند فرو می‎دوید. این آب به تابستان مدام می‎آید، و چون زمستان شود باز ایستد و یخ بندد. و به لوردغان سرحد پارس رسیدیم. و از آنجا به خان لنجان رسیدیم و بر دروازه شهر نام سلطان طغرل نوشته دیدیم. و از آنجا به شهر اصفهان هفت فرسنگ بود. مردم عجیب آسوده و ایمن بودند. هشتم صفر به شهر اصفهان رسیدیم. از بصره تا اصفهان صد و هشتاد فرسنگ باشد. شهری بر هامون نهاده آب و هوایی خوش دارد. هر جا به عمق ده گز آب شیرین بالا آید. و شهر دیواری حصین دارد با باروها و دروازه‎ها و جنگ گاهها و در شهر جویهای آب روان و بناهای نیکو و مرتفع و در میان شهر مسجد آدینه بزرگ نیکو و باروی شهر سه فرسنگ و نیم است. و اندرون شهر همه آبادان و بازارهای بسیار و بازار صرافان دویست مرد صراف داشت. کاروانسراها همه تمیز و در کوچه کوطراز پنجاه کاروانسرای نیکو. و این کاروان که ما با ایشان همراه بودیم یک هزار و سیصد خروار بار داشتند. هیچ بازدید نیامد که چگونه فرو آمدند که هیچ تنگی موضع نبود. و چون سلطان طغرل بیک سلجوق آن شهر بگرفته بود مردی جوان آنجا گماشته بود نیشابوری، دبیری نیک با خط نیکو،‌ مردی آهسته و او را خواجه عمید می‎گفتند که فضل دوست بود و خوش سخن. و سلطان فرموده بود که سه سال از مردم هیچ نخواهند. و او بر آن می‎رفت. و پراکندگان همه روی به وطن نهاده بودند. و پیش از رسیدن ما قحطی عظیم افتاده بود اما چون ما آنجا رسیدیم، جو می‎درویدند و یک من و نیم گندم به یک درم عدل و سه من نان جوین هم. و من در همه زمین پارسی گویان شهری نیکوتر و جامع‎تر و آبادانتر از اصفهان ندیدم. و گفتند اگر جو و گندم و دیگر حبوب بیست سال نهند تباه نشود. بیست روز در اصفهان بماندم. به نایین رفتیم. در راه به فاصله کم گنبدک‎ها ساخته و با آب کاریز تا مردم در بیابان راه گم نکنند. به ریگ روان طبس رسیدیم. طبس شهری انبوه است اگر چه به روستا نماید. و آب اندک باشد و زراعت کمتر کنند، خرماستانها باشد و بساتین. امیر آن گیلکی‎بن محمد بود. و به شمشیر گرفته بود. و عظیم ایمن و آسوده بودند مردم آنجا، چنانکه به شب درِ سرایها نبستندی. شهر را دیوار نبود. و هیچ زن را زهره نباشد که با مرد بیگانه سخن گوید. و اگر گفتی هر دو را بکشتندی. همچنین دزد و خونی نبود از پاس و عدل او. و از آنچه من در عرب و عجم دیدم از عدل و امن به چهار موضع دیدم: یکی به ناحیت دشت، دوم به دیلمستان، سیوم به مصر، چهارم به طبس. به رقه و بعد به تون رفتیم که شهری بزرگ بوده است حال خراب بود. گفتند در این شهر چهارصد کارگاه زیلو بافی است. درشهر درخت پسته بسیار بود و مردم بلخ و تخارستان پندارند که پسته جز بر کوه نروید و نباشد. از طوس به گنابد(گناباد) رفتیم که کاریزهای عظیم داشت. قاین شهری حصین و بزرگ است. به سرخس رفتیم. به سبب تشویشی که در زوزن بین قاین و سرخس بود در قاین یک ماه ماندیم. در قاین مردی فاضل دیدم که از هر علمی با خبر بود: از طب و نجوم و منطق چیزی. از من پرسید که چه گویی، بیرون افلاک و انجم چیست؟ گفتم: نام چیز بر آن افتد که داخل این افلاک است و بر دیگر نه. گفت: چه گویی، بیرون از این گنبدها معنی است یا نه؟ گفتم: چاره نیست که عالم محدود است و حد او فلک الافلاک. و حد آن را گویند که جز او جدا باشد(یعنی حد هر شیء جدا کننده آن شیء است از ما سوای آن شیء و هر چه جز اوست.) و چون این حال دانسته شود واجب کند که بیرون افلاک نه چون اندرون باشد. گفت: پس آن معنی را که عقل اثبات می‎کند نهایت هست از آن جانب اگر نه؟ اگر نهایتش هست تا کجاست و اگر نهایتش نیست نامتناهی چگونه فنا پذیرد؟ و از این شیوه سخنی چند می‎رفت. و گفت بسیار تحیر در این خورده‎ام. گفتم : که نخورده است؟
از سرخس به مرورود رسیدیم و بعد از دو روز بیرون شدیم به راه آب گرم. به باریاب رسیدیم و امیر خراسان جغری بیک داودبن سلجوق بود و وی به شبورغان بود. ما به سوی بلخ آمدیم و چون به رباط سه دره رسیدیم شنیدم که برادرم خواجه عبدالجلیل در طایفه وزیر امیر خراسان است . و هفت سال بود که من از خراسان رفته بودم. چون به دستگرد رسیدیم، ثقل و بنه دیدیم که به شبورغان می رفت. آن برادری که با من بود پرسید که این از کیست؟ گفتند از آن وزیر. گفت شما خواجه عبدالجلیل را شناسید؟ گفتند کس او با ماست. در حال شخصی نزدیک ما آمد و گفت از کجا می‎آیید؟ گفتیم از حج. گفت خواجه من، عبدالجلیل را دو برادر بودند از چندین سال به حج رفته و او پیوسته در اشتیاق ایشان است و از هر که خبر ایشان می‎پرسد نشان نمی‎دهند. برادرم گفت ما نامه ناصر آورده‎ایم، چون خواجه تو برسد بدو دهیم. چون لحظه‎ای برآمد، کاروان ایستاد ما هم به راه ایستادیم و آن کهتر گفت: اکنون خواجه من برسد و اگر شما را نیابد دلتنگ شود. برادرم گفت: تو نامه ناصر می‎خواهی یا خود ناصر را می‎خواهی؟ اینک ناصر. آن کهتر از شادی چنان شد که ندانست چه کند. و ما سوی شهر بلخ برفتیم. به راه میان روستا. و برادرم خواجه به راه دشت به دستگرد آمد. و در خدمت وزیر به سوی امیر خراسان می‎رفت. چون احوال ما بشنید از دستگرد باز گشت و بر سر پل جموکیان بنشست تا آنکه ما برسیدیم. و آن روز شنبه از ماه جمادی به سال ۴۴۴ بود. و بعد از آنکه هیچ امید نداشتیم، و به دفعات در وقایع مهلکه افتاده بودیم و از جان نا امید گشته، به همدیگر رسیدیم. و به دیدار یکدیگر شاد شدیم. و بدین تاریخ به بلخ رسیدیم و حسب حال بگفتیم: ما سفر بر گذشتنی گذرانیم تا سفر ناگذشتنی به در آید
و مسافت راه که از مصر به بلخ شدیم و از آنجا به مکه و به راه بصره به پارس رسیدیم و به بلخ آمدیم غیر آنکه به اطراف رفته بودیم، دو هزار و دویست و بیست فرسنگ بود. و این سرگذشت آنچه دیده بودم به راستی شرح دادم. و بعضی که به روایتها شنیدم اگر در آنها خلافی باشد خوانندگان از این ضعیف ندانند، و نکوهش نکنند.
سفرنامه ناصرخسرو به کوشش دکتر نادر وزین‎پور، انتشارات فرانکلین، چاپ اول ۱۳۵۰
خلاصه نگاری: ایرج ضیایی

اشتراک گذاری مطلب
Share on FacebookEmail this to someoneShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn



پاسخ دهید